آفریننده ی من!
ای که بهار را برای من به ارمغان آوردی و گامهای مرا به گلگشت در چمن سبز طراوت خواندی! ای که نهنخانه ی جانم را پر از آوای دوست دوست کردی و گوش دلم را با نوای عشق پیوند دادی...
ای که گل را آفریدی تا سایه ی سبز و مهربانش را بر سنگفرش زمین ببخشاید و با نسیم، عاشقانه سخن گوید!
ای که شبنم را آفریدی تا بر گونه های گل چکه کند و با هر چکه، نام بلند و متبرک تو را به خاطر بیاورد.
ای که به رود گفتی سخن بگوید و آنگاه که او خدا خدا گفت، به آغوش گرم و مهربان دریایش سپردی...
ای که به قامت قیامت برانگیز درخت، سجده ی عشق آموختی و نور ناب هستی را در آوندهایش ساختی!
ای معبود شب زنده داران و ای قرار بی قراران! به راستی کدام اشارت در برابر نگاه تو اختفاپذیز است و کدام دشت سوزان و لم یزرع از آب بقا و باران مهربانی ات بی نیاز؟
کدام دل می خواهد که باغچه ی ذکر تو نباشد و کدام حنجره با پنجره ی مناجات تو نسبت ندارد؟
لطیفا!
ماهیان به دریا و پرندگان به آسمان ها و درختان به صحراها تو را تسبیح می گویند. و قلمها در دست و شمشیرها در نیام و زبان ها در کام تو را می نگارند و می خوانند و می سرایند...
این تو و این کاسه های سرشار از سوال...!

نوشته شده توسط Farnaz در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت
Miss Call
اي كاش همه چيزهاي توي اين دنيا مثل گوشي هاي تلفن همراه بود
پيداشون يعني وقتي گمشون مي كردي مي تونستي با يك Miss call
مثل كتابهات جورابهات فيلم هات ويا حتي دلت ....
آره حتي وقتي دلتو گم مي كردي يه زنگ مي زدي بهش تا ببيني صداش
از كجا در مياد ؟ يا دلت رو كجا جا گذاشتي و يا كي گوشي دلتو بر مي داره.
خيلي خوب مي شد مگه نه؟ ولي اي واي واي ازون روزي كه يكي دلتو مي دزديد و بعد
مي كرد..... اي واي ازون روزي كه ندوني دلت پيش كي اسيره.......... SILENT اونو

نوشته شده توسط Tahmine در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 7:3 موضوع | لینک ثابت
سيب باشيم......
در ميان هر سيب دانه اي است محدود
در دل هر دانه سيب ها نا محدود
چيستان عجيبي است .....
دانه باشيم نه سيب
نوشته شده توسط Tahmine در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 7:20 موضوع | لینک ثابت
اگر دریا بودم، در اعماق آبهایم نگاهت می داشتم.
اگر جنگل بودم، در تنه ی درخت هایم اسیرت می کردم.
اگر کوهی بودم، در غاری از تنم زندانی ات می کردم.
اگر گلی بودم، در کنج گلبرگ هایم از تو محافظت می کردم.
اگر زنبوری بودم، در کندوی عسلم از تو مراقبت می کردم.
اگر خانه ای بودم، در یکی از زیباترین اتاق هایم خدمتت را می کردم.
اگر پرنده ای بودم، در لانه ام برایت غذا می آوردم.
حال که هیچ کدام از این ها نیستم، فقط می توانم تجسمی از تو را در
ذهنم پرستش کنم.

نوشته شده توسط Farnaz در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت



.... و هنوز هم تکرار کنان صدای پای تو....
آرام آرام... در یادم تکرار کنان می دهد ....
... آزارم....
....نرو... .
....بمان....
....با من... نه با...دیگری
...نرو....
...بمان... 
با من...تا من...تا "ما"
...بمان..
.
...با دل...نه با جسم...با عشق...
...بمان...
...تکیه کن...به من..به ما...
....بمان ....
بگذار تا دوباره از لمس بودنت مست شوم.....
...بگذار تا دوباره برای همیشه....
...تو را به نظاره بنشینم...
....بگذار ...مجنون بودن را...با تو...
....به تصویر کشم....
....بمان....
... تا نگاهم لحظه ای رویا را نظاره گر باشد...

نوشته شده توسط Tahmine در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت
سلام دوست عزیز یا دوستان عزیز
همه وقتی اسم وب رو تو بروز رسانی می بینن میان آپ بخونن ما غزل خداحافظی نوشتیم!
طی این اطلاعیه و پست خدمتتون عرض می کنم این وب تا اواسط خرداد آپ نمی شه مگه در اوقات بی کاری که فکر نکم
پیدا شه!!!
قابل توجه فرناز عزیز اولین آپم مال خودمه! اینو گفتم یادش باشه
دیگه دیگه به خدا می سپارمتون
بای تا....................................بای![]()
![]()
![]()
فرناز ، تهمینه...
نوشته شده توسط Tahmine در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
دست بالا بردم
تا که دستان پر از خواهش من را شاید
مهر او دریابد
بارها خوانده ام او را اما
او مرا می شنود؟
و میان همه ی هستی بی پایانش
او مرا می بیند؟
در جهانی که هزاران مه و خورشید در آن ناچیزند
ذره را راهی هست؟
....

نوشته شده توسط Farnaz در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
خدايا از تو خواستم:
خانه اي كه ديوارهايش كاه گل محبت باشد، سقف
آن سايه ي پدر باشد، كف آن چمن شادي و سرسبزي
باشد، در آن رو به ايمان باشد، پنجره اش دل باشد، و
نور مهتاب از آن نمايان باشد. تابش مهر و صفا نور آن
خانه شود. در اجاق خانه ام وحدت جوشد. هيزمش گرمي
شفقت باشد، و از كنار خانه ام رود مروت روان باشد

نوشته شده توسط Farnaz در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 3:34 موضوع | لینک ثابت
رديابي آثار متان بر يك سياره دوردست خارجي
|
|
| اين سياره از نوع مشتري اما بسيار نزديكتر به ستاره مركزي است |
تركيب ارگانيك متان در اتمسفر سياره اي كه در فاصله 63 سال نوري از زمين دور يك ستاره ديگر غير از خورشيد مي گردد پيدا شد.
آثار آب نيز در اتمسفر اين سياره رديابي شده است، اما دانشمندان مي گويند كه اين كره داغ تر از آن است كه امكان بقاي موجودات زنده در آن وجود داشته باشد.
به گفته دانشمندان اين يافته كه در نشريه "نيچر" تشريح شده گام مهمي در جهت اكتشاف كرات تازه اي است كه ممكن است محيط مساعدتري براي حيات فراهم كنند.
متان كه از كربن و هيدروژن تشكيل شده، ساده ترين تركيب ارگانيك ممكن در جهان است.
در برخي شرايط خاص، متان مي تواند نقشي كليدي در كنش و واكنش هاي شيميايي اوليه كه براي تشكيل حيات بسيار مهم تلقي مي شود بازي كند.
دانشمندان اين گاز را در جو يك سياره اندازه مشتري به نام "اچ دي 189733بي" يافتند.
جيووانا تينِتي، از "كالج يونيسورسيتي" لندن كه از نويسندگان مقاله "نيچر" است به بي بي سي گفت: "اين سياره يك غول گازي و بسيار شبيه به سياره مشتري در منظومه شمسي است، اما خيلي نزديك به ستاره اش دور مي زند."
"متاني كه آنجا هست، هرچند مي توانيم آن را يك ماده ارگانيك بناميم، اما ناشي از حيات نيست - چرا كه آن محيط براي تشكيل حيات خيلي داغ است."
تاييد وجود بخار آب
دكتر تينتي و ديگر نويسندگان مقاله شامل مارك سواين و گواتام واسيشت از آزمايشگاه رانش جت (جي پي ال) در شهر پاسادينا در كاليفرنيا، شواهد گوياي حضور متان در اتمسفر اين سياره را با استفاده از تلسكوپ فضايي هابل يافتند.
رصدها درحالي انجام شد كه سياره از نگاه زمين از برابر ستاره مركزي عبور مي كرد. با گذر نور از اتمسفر اين سياره، گاز متان اثر شيميايي خود را بر نور گذاشت.
شيوه اي موسوم به اسپكتروسكوپي، كه نور را به اجزاي آن تقسيم مي كند، "اثر انگشت" شيميايي متان را آشكار كرد.
محققان همچنين يافته اي قبلي درباره اين سياره توسط تلسكوپ فضايي اسپيتزر را تاييد كردند - اينكه اتمسفر "اچ دي 189733 بي" حاوي بخار آب نيز هست.
به گفته دانشمندان اين نشان مي دهد كه هابل، اسپيتزر و نسل تازه ديگري از تلسكوپ هاي فضايي كه در آينده به فضا پرتاب خواهند شد مي توانند با استفاده از اسپكتروسكوپي، ملكول هاي ارگانيك را بر ساير سيارات خارج از منظومه شمسي رديابي كنند.
دكتر تينتي گفت كه اين تكنيك در نهايت مي تواند در مورد سياراتي خارجي كه به نظر مي رسد براي پيدايش حيات مساعدتر باشند به كار گرفته شود.
وي گفت: "من مسلما فكر مي كنم كه جايي در كرات ديگر حيات هست. نظر شخصي من اين است كه خيلي خودخواهانه است اگر فكر كنيم ما تنها موجودات زنده در جهان هستي هستيم."
تاكنون 270 سياره در اطراف ستاره هاي ديگر غير از خورشيد پيدا شده است.
دانشمندان در مورد اكثر آنها هنوز چيزي بيش از جرم و مشخصات مداري سياره را نمي دانند.
اما به گفته آدام شومن از دانشكده علوم سيارات در دانشگاه آريزونا در آمريكا گفت دانشمندان بالاخره شروع به حركت وراي اين اطلاعات اوليه كرده اند.
هيجان نسبت به يافتن كرات مشابه زمين ناشي از احتمال وجود حيات در آنهاست يا اينكه شايد انسان قرن ها بعد بتواند مستعمره هايي در آنها تشكيل دهد.
كليد تحقيق در اين زمينه، ناحيه به اصطلاح "Goldilocks Zone" است، ناحيه اي كه در آن سياره در فاصله مناسب از ستاره مركزي قرار دارد به طوري كه سطحش بيش از حد داغ يا بيش از حد سرد نباشد و امكان وجود آب به صورت مايع در آن وجود داشته باشد.
نوشته شده توسط Tahmine در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد 
عشق يعني روشني ، يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني نغمه هاي هايده
عشق يعني رقص آب و آينه
عشق يعني عقل شد مدهوش تو
عشق يعني مست در آغوش تو
عشق يعني لب به لب انداختن
عشق يعني جامه را انداختن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر ، يعني انتظار
عشق يعني اشتياق و اضطراب 
عشق يعني دلهره ، يعني شتاب
عشق يعني اشک ، يعني عاطفه
عشق يعني يادگاري ، خاطره
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي ، يعني سراب
عشق يعني خواستن ، له له زدن
عشق يعني سوختن ، پر پر زدن
عشق يعني سالهاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
شق يعني با "خدايا" ساختن
عشق يعني چون هميشه "باختن







نوشته شده توسط Tahmine در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت

یه پروانه رو با دستات میگیری...
بدش می خوای ببینی زنده هست ؟
انگشتاتو باز کنی ...
فرار می کنه.
محکم بگیری... می میره.
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست.

نوشته شده توسط Farnaz در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
خوب تعجبی هم نداره.. هوشو ذکاوت ایرانی ها زبان زده خاص و عام(اصلا من خودم یه نمونش) ![]()
شاید جالب باشه بدونن که قبل از "ولتای" ایتالیایی ایرانی ها جریانه الکتریسیترو استفاده می کردن ۲۵۰۰ ساله پیش مخ آدم سوت می کشه!! اما here is the story about
در سال ۱۹۳۶ میلادی کار گرانی که در نزدیکی بغداد مشغول به حفاری بودند (نزدیکی تیسفون)
کوزه ی سفالین زرد رنگی به طول حدود ۱۵ س پیدا کردند.
تاریخ رسمی علوم آن گونه که در غرب نگارش شده است به ما می گوید که بشر از دیر باز با برخی از پدیده ها ی الکتریکی نظیر آذرخش و پیدایش الکترسیته ساکن در کهربا که بر اثر مالش پارچه ی پشمی به وجود می آید آشنایی داشته است یونانیان باستان بیماران مبتلا به درد های نقرسی را در حوضچه هایی که انها را پر از مارماهی(بیچاره ها) کرده بودند قرار می دادند.
و معتقد بودند که اثر آنها بر کف پای فرد مبتلا باعث تسکین درد می شود ولی قرنها طول کشید تا در سال ۱۸۰۰ میلادی "ولتا" موفق به اختراع پیل الکتریکی شد(خسته نباشه خودمون ۱۸ قرن پیش ساختیم اون موقه اینترنت نبوده خبرش بیاد رو سایت) و به این ترتیتب اولین وسیله برای تولید جریان الکتریکی دائم ساخته شد.
اکنون یافته های یک پژوهشگر آلمانی که در سواحل دجله به باستان شناسی مشغول بوده نشان گر این است که....
"""""ساکنان باستانی تیسفون "نه تنها روش تولید جریان الکترسیته را می دانستند " که از آن به طور عملی استفاده می کردند""""" (از همین جا به غربیا خسته نباشید می گم!)
انگور برای الکتریسیته؟؟؟!!!!!!؟؟! (از ایرونی جماعت هر چی بگی برمیاد!)
در اواخر دهه ی ۱۹۷۰ دکتر <<آرنی اگه برشت>> مصر شناش نمونه ی مشابه سازی شده از باتری های پارتی را با انگور که ماده ی پر مصرف آن زمان بوده پر می کند و در کمال تعجب این نمونه در حدود ۸۷/. برق تولید کرد!!! این باتری ها در گذشته برای اب فلزکاری استفاده می شدند!
گرچه با اتصال سری باتری ها به یکدیگر می توان به ولتاژهای بالا دست یافت ولی عامل محدود کننده وافعی آمپراژ است بسیاری از پژوهشگران تردید دارند که حتی با اتصال موازی ده ها عدد از این باتری ها ی پارتی هم بتوان به توان الکتریکی کافی برای آب کاری فلزها دست یافت! یکی از دلایل نقض جدی این فرضیه این است که هیچ شیئ یافت نشده که با این تفضیل ان را روکش داده باشند!
اما امروزه شواهدی برای اثبات این موضوع پیدا شده است! "تمام"
ببخشید اگه زیادی بین جمله ها پارازیت میدم!
نوشته شده توسط Tahmine در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
معجزه
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار! ![]()
نوشته شده توسط Tahmine در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
همیشه بیاد داشته باش
تا به فراموشی بسپاری
آنچه را که اندوهگینت می سازد.
اما....
هرگز فراموش مکن
به یاد داشته باشی
آنچه را که شادمانت می سازد.
آلبرت هوبارد
Always remember
To forget
The things
That made you sad
But never forget
To remember
The things
That made you glad.
نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت







خدا بیا پایین کشتن!
خدا بیا هیچ کی به فکره هیچکی نیس
آی ادما!!!
انسانیت کجاست؟؟؟
![]()
نوشته شده توسط Tahmine در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
به نام معشوق حقیقی که وفای او ازلی و ابدی است
چاپلین به دخترش: تاوقتی قلب عریان کسی ندیدی بدن عریانت را نشان نده هیچگاه!
چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!
قلبت را خالی نگه دار، اگر هم روزی خواستی کسی را درقلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد!
به او بگو که تو را بیشتر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز !

نوشته شده توسط Farnaz در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
اگه می دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت،
اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه،
اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه،
اگه می دونستی که رفتنت چه آتیشی بر جانم کشید،
اون وقت اینقدر راحت نمیگفتی:
خداحافظ
نوشته شده توسط Farnaz در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت
يادمان باشد...
.... اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هرشب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه اي يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟

ياد من هست طلب عشق ز هرکس نکنم

نوشته شده توسط Tahmine در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


تو نيستي و اين در و ديوارها هيچ وقت ...
غير از تو من به هيچ كس انگار هيچوقت . ..
اينجا دلم براي تو هي شور مي زند
از خود مراقبت كن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي شود اخبار هيچ وقت...
حيفند روزهاي جواني ....نمي شوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بوده ام برات سزاوار؟...هيچ وقت
بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان كه هميشه انگار هيچ وقت...
نوشته شده توسط Tahmine در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط Farnaz در